شب ملال   

وقتی سالها با حسرت بایستی بر ساحل لذت و هیچ گریز نباشد جز یادِ یادِ یادِ سرخوشی، ملولی؛

و ملولم وقتی می رسم به شبی که به یادِ که به یادِ که به یادش و چه شبی است امشب و این شبها

و مرگ بر یلدا، مرگ بر انار، مرگ بر مادر

 

لینک
دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۸ - علی مومنی

   سیزده بِدر   

سیزده بدر

لینک
دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۸ - علی مومنی

   چرا معلم ها رسانه های کارآمدی برای خاطراتند؟   

"کلاس اول ابتدایی بودم، یکی از روزهای پایانی سال تحصیلی، برگشتم خونه و سلام نکرده به مامانم گفتم: مامان! من فردا می خوام خانوممونو ببوسم. مامانم، وایساد و چند لحظه فقط نگام کرد و بعد گفت: باشه، اگه خانومتون خواست خداحافظی کنه و بوسیدِتون، خوب تو هم این کارو بکن. ولی من کاری به این حرفا نداشتم. می دونستم فردا می خوام چیکار کم!"

  

 

و یا

   

"همین اوخر معلم ریاضیاتی داشتم که هیچ کدوم از انتگرال هاش به جواب نمی رسید و این همیشه، شروع لودگی و مزه پرونی دانشجوها بود. تصور کنید یه کلاس چهل- پنجاه نفره منتظر می نشستن تا انتگرال به جواب نرسه!"

     

   

 

* خاطرات نخستین ابزار زنده نگه داشتن گذشته اند. تاکید بر حفظ و بیان خاطرات نشان ارتباط آنها با هویت مان است. ارجمندی برخی خاطرات بخاطر پیوند گذشته مان با دیگران و فراموشی آنها نیز بطور مشابه گریز از ایشان است.

 

* غالبا در بازگویی یک خاطره روایت های متعددی هست و معمولا خاطره دو بار، به یک شکل روایت نمی شود، در واقع در بیان آنها به روز رسانی رخ می دهد. به یادآوردن خاطره، نوعی بازسازی خاطره است. پس خاطرات با تغییر ما تغییر می کنند.

  

 

* زیارتگاه ها، مجسمه ها، یادبودهای جنگ، کتابهای درسی، رسانه های توده ای، فرهنگ عامه پسند و تقریبا هر چیزی که خاطره ای با آن پیوند خورده، ما را به تفکر و بروز احساسات گذشته وا می دارد.

  

 

* بر عکس تصور رایج خاطرات در صندوقچه ای نگهداری نمی شوند تا به آن رجوع کنیم، بلکه خاطرات هنگام روایت در متنی پیوسته و وابسته به حال تولید می شوند. به خاطر آوردن همراه با معنا بخشی در زمان حال است.  پس برای اینکه خاطراتمان برایمان معنادار باقی بمانند، باید در متن و زمینه‌ اکنون دارای معنا باشند.

  

 

و معلم ها رسانه های کار آمدی برای خاطراتند

  

    

لینک
چهارشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٧ - علی مومنی

   آنچه بر عاشق عارض می شود   

ناامیدی، خشنودی، غیبت، اشتیاق، ارزش، دگرگونی، رنج، عاشق عشق بودن! نه معشوق، پارساپیشگی، انتظار، پنهان کردن، حسرت و استهزاء، محکوم بودن به تباهی، "فراموش کردنِ" معشوق در هر عرصه یی سوای عرصه ی لذت بخشی، هدیه دادن، ارضا شدن، دل سوزی، درک کردن، اعمال، چشم و همچشمی، تماس مخفیانه، احتمالات، ابراز عشق، پیش کش کردن، وابستگی و مطیع بودن، جوشش، بُهت، بی واقعیتی (فقدان و واپس نشینی واقعیت)، قصه ی درام عشق، آسیب پذیری و بی دفاعی، آفرینش نوشتاری، آوارگی از عشقی به عشقی دیگر، یگانگی با معشوق، حسادت، محو شدن معشوق، قصورها، روزهای خاص، دیوانگی، ناراحتی، گرادیوا: توان درمانگرانه ی عشق در علاج هذیان عاشق، اغوا، همذات پنداری، تصویر ها، القائات، احساس انباشتِ مشقات، نتایج، اقرار، رخوت، نامه ی عاشقانه، سخن پردازی، آداب و آئین های سری، نذر و قربانی، نفرت از خود، سکوت، دل گرفتگی، تاریکیِ احساسی، وقاحت، گریستن، دل باختگی، تاسف، طنین اندازی، آهنگ بیداری، مشاجره، تنهایی، نشانه ها، خاطرات، اشتیاق به خودکشی، مهربانی، حقیقت، تملک خواهی و هر اندیشه و احساسی که از تن معشوق بر می خیزد...  همگی فیگورهایی هستند که بدون هیچ نظمی بر عاشق عارض می شوند، زیرا وقوع آنها هر زمان بسته به یک اتفاق (درونی یا بیرونی) است.

 

 

سه فیگور عاشقانه

 

با اشتیاق و سر وقت خودم را به کتاب فروشی رساندم، انگار که با من یا منتظرم بود. یک کتاب شعر نشان کرده بودم. مجموعه ای از شعر معاصر آلمان. مایلم، چند تا از شعرها را برایش بخوانم و خیره نگاهش کنم و ببینم عکس العملش چیست، و کدام شعر، شعر من می شود؟ این فیگور چندان دوام نیاورد و از خریدش پشیمان شدم. بغض دارم. با خودم می گویم "پس من چی؟" ، "سهم من از این عشق به اندازه یک کتاب نیست که فقط به خاطر دل خودم باشد؟"

 

 

سخن عاشق (رولان بارت)

 

چاپ دوم، هزار و دویست و پنجاه تومان ارزان تر از چاپ سوم است. شک نکردم. خریدم. صفحات آخر بخش رهین نامه، به ارجاعات پرداخته. چقدر کتاب که نخواندم! چقدر فیلم که ندیدم! خدا رو شکر! اکثر موسیقی هایش با گوشم آشنایند. 

 

 

آئینی سِری

 

نیت کردم. میخواهم تفال بزنم. ناخن لای برگها کردم، باز کردم، این آمد: قصور ها.

چند روایت مختلف: نیچه- میهمانی (افلاطون) و ...  خواندم همه اش عین حقیقت است. این بخش را در ادامه می گذارم. من هم یک روایت از قصور هایم دارم که به انتهای آن می افزایم.

  

  

قصور ها

 

عاشق، در روند پیشامدهای گوناگون زندگی روزمره، خیال می کند که در حق معشوق خود کوتاهی کرده، بنابراین احساس گناه خواهد کرد.

 

 

1."به محض این که به ایستگاه قطارِ ... رسیدند، او، هر چند بدون اشاره ی علنی، متوجه تابلویی شد که محل واگن های درجه دو و واگن رستوران را نشان می داد؛ محل واگن ها خیلی دور به نظر می رسید، در نتهای آن سکوی منحنی، به طوری که او جرات نداشت برای احتیاط- روی هم رفته، با این شیدایی که نسبت به X دارد- او را به آن سمت ببرد تا آن جا منتظر رسیدن قطار شوند؛ او فکر می کرد که این کار نوعی بزدلی است، چابلوسانه تسلیم شدن به قوانین راه آهن: خواندن تابلوها، ترس از دیر کردن، تن دادن به جو جنون آسای سکوها- آیا اینها خصایص پیر ها و آدم های علیل نبود؟ به علاوه، گیریم که او اشتباه کرده باشد. دائم دویدن روی سکو ها، مثل آن ابله هایی که با انبوه باروبندیل شان خود را لِک و لِک این ور و آن ور می کشند، چقدر احمقانه است! اما همان اتفاقی که باید بیافتد می افتد: قطار وارد ایستگاه می شود و در مسافتی بسیار دور از سکوی آن ها می ایستد. X او را هول هولکی بغل کرد و بعد به سرعت دوید؛ همان کاری که توریست هایی که لباس شنا به تن دارند می کنند. بعد از آن، او جز عقبه ی برآمده آخرین واگن قطار، دیگر چیزی ندید. نه علامت دادنی (چنین کاری ممکن نبود)، نه دست تکان دادنی برای خداحافظی. قطار هنوز را نیافتاده بود. اما او جرات نداشت از جای اش تکان بخورد و سکو را ترک کند، هر چند آن جا ایستادن اش کاملا بی فایده بود. نوعی قید نمادین (قید پر قدرت یک نمادگرایی خفیف) او را مجبور می کرد تا وقتی که قطار آن جا است (و X داخل آن است) همان جا که ایستاده بماند. برای همین، او از جای اش تکان نخورد، مثل احمق ها همان جا ایستاد، هیچ چیز جز دور شدن قطار را نمی دید، و در آن سکوی خالی هیچ کس نبود که صحنه را مشاهده کند- بی تابِ آن که سر انجام قطار از نظر محو شود. اما اگر او اول آن جا را ترک می کرد خود را مقصر می دانست، و این تقصیر تا مدتها می توانست برای اش آزارنده باشد."

 

2. هر نقصانی در این سر سپردگی یک قصور است: این قانون کورتزیا است. من هرگاه به هرگونه استقلالی از معشوق قائل شوم چنین قصوری کرده ام؛ من، هر زمان که تلاش کنم، تا برای گسستن از بند این بندگی، "به فکر خود باشم" (پند عالم و آدم)، احساس گناه می کنم. پس، گناه من، به نحوی ناسازه وار، در سبک کردن بار خود، کم کردن از بار طاقت فرسای سر سپردگی خود، است- خلاصه، در "سر و سامان دادن" به اوضاع (بر اساس قواعد دنیا)؛ در واقع این قوی بودن است که مرا می ترساند، این کنترل کردن اوضاع (یا تظاهر کردن به آن) است که مرا به احساس گناهی دچار می کند.

 

3. نیچه خاطر نشان می کند که، احساس گناه، احساس تقصیر کاری، هر رنج و هر فلاکتی را جلوه یی نادرست بخشیده: "ما رنج را از معصومیت اش عاری کرده ایم." عشق پر شور (سخن عاشقانه) همواره گرفتار این بدنمایی  است . با این حال، امکان رنج کشیدنی معصومانه، عذابی معصومانه، در این عشق نیز جود دارد (اگر به تصویر سرای ناب خود مومن مانده، اگر در وجود خود تنها آن جفت کودکانه را بازتولید کنم، رنج ام رنج کودکی باشد که از مادرش جدا شده)؛ پس نباید آن چه را که زخمی ام کرده متهم کنم، بل حتا باید بر این رنج کشی صحه بگذارم. معصومیت شور عاشقانه یک چنین معصومیتی است: نه یک اخلاص تام و تمام، بل صرفا رد قصور. عاشق به بی گناهی قهرمان ساد است. بدبختانه، رنج او در اکثر موارد به خاطر همزادش، خطا کاری، دو چندان می شود: من "بیش از آن که از پدرم" بترسم از دیگری می ترسم.

 

 

 

قانون کورتزیا: عشق خاکسارانه مبتنی بر بندگی عاشقانه (Domnei یا Domnoi) است.

میهمانی: فایدروس: "وقتی از انسان عاشقی خطایی سر زند ... اگر عشق اش شاهد خطای او باشد بیش تر رنج خواهد برد تا آن که پدرش شاهد باشد"

 

 

 

.........................................................

4.ساده بِگم "تقصیر من، ابراز نکردن عشق و احساسم بود". دچار یک جور اخلاق گرایی اوتوپیایی شدم. با خودم می گفتم من در این حد و اندازه ها نیستم. انصاف نیست X به من ختم شود، در من خلاصه شود. بعد هم یک منطق من در آوردی: به خودم گفتم این به صلاح هر دوی ماست ، نه او در من متوقف می شود و نه من در خودم (تقصیر دوم اینکه به جای X هم تصمیم گرفتم). به امید روزی ماندم که در یک شرایط عادلانه تصمیم بگیرم و همین امید دور ترم کرد. خودم رو دل داری می دَم: چه می دونی، شاید ابد دور بزنه و از آنسو برسه به ازل ... و هر روز این دور باطل ادامه داره. و حالا غمگینم، غمگین.

لینک
یکشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٧ - علی مومنی

   پنیر قفقازی   

مه همه جا را پوشانده. چراغهای پاسگاه مرزی هنوز روشنند. افسرِ سر نگهبان سرجوخه را فرا می خواند. سرجوخه پیش می آید. افسرِ سر نگهبان می پرسد: صبح بخیر به قفقازی چه می شود؟ سرجوخه که مَنگ خواب است پاسخ می دهد: آنجا هر کسی یک جور صبح بخیر می گوید. افسرِ سر نگهبان خیال می کند سرجوخه از جواب دادن طفره رفته. نگاهی به واکس پوتین هایش می اندازد و سرجوخه را مرخص می کند.

 

شدت مه کم می شود اما ابر سیاهی ماه را می پوشاند. افسرِ سر نگهبان شمایلِ هلالیِ حلبی را از گردن باز می کند. چشمانش را می بندد و به صبحانه فردا که پنیر قفقازی و نان محلی است فکر می کند.

 

رعد و برقی می زند و منطقه روشن می شود. سرجوخه مضطرب از جا می پَرد. تصمیم می گیرد واکس پوتین هایش را تجدید کند. اما افسر سر نگهبان کاملا خواب است و خواب می بیند: زنان روستایی در چراگاه سرازیر شده و می دوند و او بدون ایست و اخطار شلیک می کند.

لینک
دوشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٧ - علی مومنی

   اولین خاطره پس از مرگ آدم و حوا   

 

   

اولین اتفاق زندگی این اولین زوج (آدم و حوا) که بعد مرگشان تبدیل به اولین خاطره پس از مرگشان شد خیلی گنگ به نظرم رسید؛ فکر می کنم همینطور هم اتفاق افتاده و بعد هم تبدیل به یک خاطره گنگ شده. و البته خوبی و بدیش را خودم هم درست نمی دانم، منظورم اتفاق خوب و بد یا همان خاطره خوب یا بد پس از مرگشان است. عمداً از ترکیباتی مثل "اتفاق عجیب و شگفت انگیز"، "اتفاق عاشقانه و تشویش برانگیز" و از این دست هم استفاده نکردم تا ذهنتان به سمتی خواص گرایش پیدا نکند. راستش خودم دوست داشتم مثل خاطرات معمولی جلوه کند؛ مثل معجزات معمولی که زیاد اتفاق می افتد. خلاصه قضاوت با خودتان.

 

 

حوا: آدم!!!

آدم: حوا!!!

 

حوا: آدم!

آدم: حوا!

 

حوا: آدم

آدم: حوا

 

حوا: آدم؟

     آدم!

     آدم!؟

آدم: حوا!

 

لینک
سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧ - علی مومنی

   کارگران مشغول کارند   

این بیت، هیچ صنعتی ندارد ..... هیچ کارگری آن را نمی خواند

لینک
یکشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٧ - علی مومنی

   یاد "میازار لاک پشتی که ... " می افتم   

از روی پل می گذرم و قبل از هر چیز شیب نا متعارف آب توجهم را جلب می کند. یکی با لحن توضیح گونه می گوید: بله، این وقت سال یک طرف برکه دچار مد می شود و ادامه می دهد: مواظب باشید لاک پشت ها را له نکنید. 
نگاهم می دود به دنبال خط سیاهی که از برکه خارج، وارد کانالی می شود و جلوتر در چاهکی فرو می رود. و چقدر سریع و منظم!

لینک
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - علی مومنی

   حتما عاشقانه   

سیب در گلوی من است

وقتی سیب در گلوی من است

اسیر می شوم، سیر می شوم از همه چیز.

پر می شوم و پر می کنم.

 

   

وقتی سیب در گلوی من است

تنها رویا، گاز زدن سیب است

سیب در سر من است.

سیب صورتم را می پوشاند و تنها ابرها حقیقی اند.

 

  

این سیب است

سیب در سر من است

این سیب نیست. هم هست و هم نیست.

نه هست و نه نیست.

 

   

وقتی بهترین سیب باشی!

برگزیده می شوی

فنا می شوی، معنا می شوی.

معنا می کنی، جاذبه می شوی.

 

   

جاذبه تمام حقیقت نیست

وقتی سیب می افتد

روی زمین می غلتد و در پست ترین نقطه می نشیند.

دیر بجنبی، گاوی آن را می چرد.

      

 

لینک
سه‌شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦ - علی مومنی

   کمی اطلاعات برای آمار   

از صد نفر

آن هایی که همه چیز را بهتر می دانند 

ـ پنجاه و دو تن 

آن هایی که در هر قدم مرددند 

ـ تقریبا باقی نفرات 

آن هایی که حاضرند کمک کنند 

اما به شرطی که زیاد طول نکشد 

ـ حتا چهل و نه نفر 

آن هایی که همیشه خوب اند 

چون جور دیگری بلد نیستند باشند 

ـ چهار، خوب شاید هم پنج 

آن هایی که بی حسد تحسین می کنند 

ـ هجده نفر 

آن هایی که مدام از کسی یا چیزی در هراس اند 

ـ هفتاد و هفت نفر 

آن هایی که برای خوشبختی مستعدند 

ـ حداکثر بیست و سه یا چهار نفر 

آن هایی که فرد فرد خطرناک نیستند 

اما در جمع وحشی می شوند 

ـ بیش از نصف، بی شک 

آن هایی که بی رحم اند 

اما میدان نمی بینند 

ـ بهتر است این را 

کم و بیش بدانیم 

آن هایی که بعد از ضرر عاقل می شوند 

ـ نه چندان بیش تر از 

آن هایی که پیش از ضرر عاقل اند 

آن هایی که بیش از اشیاء، از زندگی نمی گیرند 

ـ چهل نفر

و ای کاش اشتباه کنم 

آن هایی که پر دردند و در خویش مچاله 

بی کورسویی در تاریکی 

ـ هشتاد ونه نفر،

بیش وکم 

آن هایی که سزاوار دلسوزی اند 

ـ نود ونه نفر 

آن هایی که مردنی اند 

ـ صد از صد نفر 

و فعلا این عدد تغییر ناپذیر است 

ویشواوا شیمبورسکا – برنده نوبل ادبی 1996 – گزیده از کتاب عکسی از یازده سپتامبر 

لینک
پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - علی مومنی